بی برقی و دیوانگی

جمعه 7 تير 1387 توسط سپهر

مکان: منزل روی تخت خواب

زمان: چند شب پیش ساعت 2 نیمه شب

کم کم احساس گرما می کنم از عمق خوابم که کم می شود متوجه رفتن برق و خاموش شدن کولر و سکوت منزل می شوم، به روی خودم نمی آورم و سعی می کنم سر تک تک اعضای بدن گول بمالم که بیدار نشوند اما سر و صدایشان کم کم بلند می شود:

پاها: ما گرممون شده نمی تونیم بخوابیم

من: خوب برق رفته دیگه ، اما هنوز خونه خنکه، می شه خوابید

بالاتنه یک صدا: ما گرممون شده نمی تونیم بخوابیم !

من: خوب ملحفه رو بکشید کنار خوابتون بگیره ، تو این گرما که کسی ملحفه رو خودش نمی کشه!

دستها ملحفه را می کشند کنار اما صدای اعتراضات هنوز به گوش می رسد

پاها: ما گرممونه نمی بینی عرق کردیم؟!

من: خوب شما هم کمی از هم فاصله بگیرین دیگه تو این گرما که نباید بچسبید به هم که

من با خودم: هوا گرم شده دیگه گول نمی خورن، نمی خوابن!

خودم: بهشون تلقین کن میشه خوابید، به روی اونها نیار که گرمه!!

من: آفرین بچه های خوب بخوابین دیگه ، حالا مگه همه ملت زیر کولر می خوابن؟ ببینید بقیه هم خوابن

ساعت 2:30 : بابا وارد اتاق می شود: کولر رو خاموش کردی؟

من: نه!

همه اعضای بدن: دیدی بقیه هم نمی تونن بخوابن ؟! ما گرممونه نمی تونیم بخوابیم .......

خودم : اه بخشکی شانس! دیگه کی اینارو بخوابونه؟!

من: آره دیگه نمی خوابن

خودم: باز خوبه برنامه ریزی کردن مثل ساعت سال تحویل که هرسال 6 ساعت جلو میره ، برق ها هم تو ساعت های مختلفی قطع می شن، فقط فرقش اینه که اینا هر روز عوض می شن ، یه روز صبح یه روز عصر یه روز شب یه روز هم نصف شب! اگه هر روز ظهر برق می رفت چیکار می کردیم؟

من: برنامه ریزیشون تو .....  اگه برنامه داشتن که این بلا سرمون نمی اومد!

خودم: چطور؟

من: یادته یکی از دوستان می گفت اگه اون دنیای ما ایرانی ها مثل این دنیا مون باشه دیگه تو جهنم مشکلی نداریم؟!

خودم : نه زیاد ، چطور؟

من : خوب فرض کن بخوان اون دنیا با قیف، قیر داغ بریزن تو حلقمون، یه روز قیرش هست قیفش نیست و اون روزی که قیفش هست قیرش نیست! درنتیجه هیچ وقت از عذاب خبری نیست!

خودم: خوب حالا چه ربطی به موضوع داشت؟

من: بابا تو هم آلزایمر گرفتی انگار! مگه یادت نیست که سال پیش وزیر محترم نیرو چپ و راست مصاحبه می کرد که بودجه امسال فقط واسه سد هایی اختصاص پیدا می کنه که امکان قرار گرفتن اونها در مدار تا پایان سال وجود داشته باشه، و تا پایان سال اینقدر سد ساخته میشه و اینقدر مگاوات برق از طریق نیروگاه های برق آبی وارد مدار !

خودم: خوب؟

من: خوب به جمالت دیگه، چند تا سد ساختن رو نمی دونم، اما می دونم تو سرمای زمستون هرچی آب بود واسه تولید برق از پشت سد ها خالی کردن و امسال هم که خشک سالی شد و بارون نیومد و خلاصه سرت رو درد نیارم اون وقت که آب داشتیم، سد نداشتیم حالا که سد داریم آب نداریم!! درنتیجه برق هم نداریم پس گرما داریم.....

خودم : باشه بابا تو هم تو این گرما حال داری ها.........

 

خاله سوسکه

پنجشنبه 30 خرداد 1387 توسط الدوز

همانطور كه از اسمش هم معلوم است خاله سوسكه يك سوسك بود. از همان هايي كه گاه و بيگاه در اتاق ها،آشپزخانه و مستراحهاي ابناء بشر ظاهر مي شوند از همان ها كه ضعيفه ها با ديدنشان جيغ مي زنند و از همان ها كه وقتي فاميل هاي ذكور همان ضعيفه ها با دمپائي،مگس كش يا هر چيز دم دست ديگر روي سرشان مي كوبند قرچ صدا مي دهند و باعث مي شوند ضعيفه ها به مردانشان افتخار كنند.

در هر حال خيلي مهم نيست كه خاله سوسكه از كدام سوسك ها بود. مهم اين است كه خاله سوسكه تومني هفت صنار با بقيه سوسك ها فرق داشت،نه اينكه خيال كنيد خوشگل تر بود،نه.خاله سوسكه هم مثل بقيه سوسك ها دو تا شاخك بزرگ داشت تا دلتان بخواهد هم سياه بود با يك سپر گنده روي پشتش كه تكامل مادر مرده براي محافظت برايش ساخته بود غافل از اينكه در برابر دمپائي يا سوسك كش شيميائي اين سپر، مفت هم نمي ارزيد. جانم برايتان بگويد فرق خاله سوسكه ما با بقيه همنوعان ريز و درشتش در زمان تولدش بود.وقتي خاله سوسكه متولد شد سوسك ها براي خودشان پيشرفت هائي كرده بودند فكر مي كردند،كتاب مي خواندند و سرشان به تنشان حسابي مي ارزيد.باباي خاله سوسكه يكي از آن روشنفكرهاي اساسي جامعه سوسكي بود . وقتي خاله طبق معيارهاي رشد كودك سوسكي شروع به درآوردن حروف صدادار از گلويش كرد بزرگترين وشاق ترين سعي پدرش اين بود كه آ آ آ آ آ آ آ ي بي معني خاله سوسكه را تبديل به كلمه وزين آزادي كند. هنوز خاله درست و حسابي خواندن ياد نگرفته بود كه پدرش او را با دنياي عجيب و غريب انسان ها آشنا كرد. حتما درك مي كنيد كه كتاب خواندن چه كار سختي براي خاله بوده است حدود دوازده قدم طول مي كشيد تا دختر بيچاره يك سطر كتابي معمولي را بخواند.گاهي هم براي خواندن كلمات مشكل بارها چندين قدم پس وپيش مي شد تا كل كلمه را بفهمد.

خلاصه به هر مصيبتي كه بود خاله چيزي شد كه پدر مي خواست اما كم كم اتفاقاتي براي خاله مي افتاد كه براي جامعه سوسكي چندان خوشايند نبود پوست خاله كم كم داشت سفيد مي شد دستهاي سوسكيش انشعاب پيدا كرده بود و چيزهائي شبيه انگشت رويشان ظاهر مي شد سپر سفت و سخت خاله كم كم نرم شده بود شاخكهايش هم كوتاه شده بودند دكترهاي سوسكي اوائل اين تغييرات را به حساب پوست اندازي گذاشتند كه امري طبيعي براي سوسك هاست اما وقتي يك روز صبح خاله با ديدن قيافه مادرش كه مي خواست اورا از خواب بيدار كند جيغ زد همه فهميدند قضيه بيخ دارتر از پوست اندازي فيزيولوژيك بوده.خاله روز به روز آدم تر مي شد وكاري هم از دست كسي بر نمي آمد.ناگفته نماند كه پدر خاله چندان هم از تغييرات جسمي و روحي خاله بدش نمي آمد سالها قبل جائي خوانده بود كه آدمي تبديل به سوسك يا چيزي در همين مايه ها شده و حالا فكر مي كرد عكس اين قضيه هم مي توانست درست باشد و او يعني روشنفكرترين سوسك زمان خودش مي توانست پدر يك آدم باشد .با ظاهر شدن اولين تار موي سفيد در موهاي خاله سوسكه بود كه خاله و پدرش فهميدند اگر كمي هم معطل كنند خاله(آدم يا سوسك) تا آخر عمر تك و تنها مي ماند .

البته عموسوسكه ها از دخترسفيد تپل مپلي كه دستهاي نرمي داشت و خيلي هم لفظ قلم حرف مي زد بدشان نمي آمد اما وقتي خاله به جاي حرفهاي عاشقانه اباطيلي در مورد برابري سوسكهائي كه در مستراح زندگي مي كنند با آنهائي كه در قفسه كتابخانه ها خانه دارند تحويلشان مي داد حسابي بور مي شدند واقعيت اين بود كه هيچ كس كس ديگري را مجبور نمي كرد طور خاصي زندگي كند مشكل سوسكها له شدن زير پاي آدمها بود اما خاله همين جور براي خودش شر و ور مي بافت. اينطورشد كه كم كم سوسكها اصلا حرفهاي خاله را نمي فهميدند ولي چون خاله خيلي با سواد بود و سوسكهاي با سواد براي حفظ آبروي جامعه سوسكي به درد مي خوردند احترام خاله هميشه محفوظ بود ولي احترام كه براي خاله اهل و عيال نمي شد.به همين خاطرپدر كه حالا حسابي نگران آينده خاله بود، يك روز صبح خاله را از خانه شان كه جرزي لاي ديوار كتابخانه بود بيرون برد و بعد از كلي نصيحت و دعاي خير، خاله از جامعه عقب مانده سوسكي راهي دنياي متمدن بشري شد.

بر خلاف افسانه هاي قديمي كه خاله را در لباس سنتي مثل چادر يزدي تصوير كرده اند سوسك آپ تو ديت ما مانتوي تنگي تنش بود كه تمام برجستگي ها و فرو رفتگي هاي تنش را تمام و كمال نشان مي داد نه اين كه خداي نكرده خيال كنيد دختر جلفي بود.نه،اين طور لباس پوشيدن از تمهيدات پدر خاله بود چون آدمها علاوه بر خوبيهاي خيلي زيادي كه داشتند يك عيب خيلي كوچك هم داشتند و آن هم اين بود كه عقلشان به چشمشان بود و اگر ابزار و آلات زنانه زني را به چشم خودشان نمي ديدند خيال مي كردند طرف به كلي فاقد خصوصيات مذكور است. حتما بقيه لباسهاي خاله را هم خودتان مي توانيد مجسم كنيد.

خلاصه اينكه خاله ما با اين هيبت و با كلي آرزو با دنياي آدمها روبرو شد . هنوز چند قدم بيشتر از خانه دور نشده بود كه اولين متلك نثارش شد:عروس ننه ام ميشي؟ خاله كه خيال مي كرد آدمها همه شان فيلسوفند به طرف صاحب صدا كه احتمالا قصاب محل بوده برگشت و با ادب در مورد شرايط ازدواجش حرف زد. آقاي قصاب هم كه ته دلش غش غش به ريش نداشته خاله مي خنديد بناي ناله هاي عاشقانه را گذاشت. خاله فكر كرد عجب دنياي خوبي! نيامده به مراد دلش رسيده.ولي براي اين كه كمي ناز كند همان سوال معروف تاريخي را از انسان عاشق پرسيد :اگه كه من زنت بشم اگر كه دعوامون بشه منو تو با چي مي زني؟ اصلا بگو تو مي زني؟(توجه كنيد كه خاله طبع شعر هم داشت)

مسلما خاله انتظار داشت كه فرد انساني درست مثل كتابها بگويد:آه اي جنس مظلوم رنج ديده اين حرفا چيه كه مي زني؟ زن و مرد با هم برابرند و....

بايد قيافه خاله را وقتي قصاب از ساطور حرف مي زد مي ديديد يا وقتي نانوا و بقال و آهنگر از انواع و اقسام آلات ضرب و شتم حرف مي زدند.باز خدا پدرآقا موشه را بيامرزد كه از همان اول توي ذوق خاله نزد هر چند بعد ها گاهي با چوب مسواك! خاله را ادب مي كرد.

حالا سالها از آن روزها گذشته خاله حسابي آدم شده بر خلاف افسانه،آقا موشه (كه او هم آدم شده) نمرده.زندگي خوبي دارند با دو تا بچه. بر اساس همان شعار معروف،خاله را بعد از تولد بچه دوم توبكتومي كرده اند.خاله بچه هايش را شير نداد تا هيكلش خراب نشود.البته هنوزهم گاه گاهي ياد آرمانهاي دوران جواني مي افتد اما براي حفظ بهداشت بچه ها هم كه شده سوسك كش توي چاههاي فاضلاب مي ريزد. آقا موشه دست از نقاشي كشيده و بنگاه معاملات ملكي باز كرده بعد از سالها هنوز هم احترام زيادي براي افكار مترقي خاله قائل است و هر ماه نيم متر كتاب برايش مي خرد تا خاله بتواند دكوراسيون خانه را تكميل كند.

خاله سوسكه شب خانه نيامدن هاي گاه به گاه آقا موشه را ناديده مي گيرد در عوض آقا موشه هم سلام عليك صميمانه خاله با حسن آقا را به حساب خونگرم بودن خاله مي گذارد. بقيه زندگيشان با كمي پس و پيش هماني است كه بهتر از من مي دانيد اما چيزي هست كه شايد شما ندانيد آن هم اينكه خاله سوسكه تا مدتها هر روز به كتابخانه سر مي زد نه براي خواندن ورق پاره هائي كه حالش را به هم مي زدنند بلكه براي اينكه مدتها به جرزي لاي ديوار كتابخانه زل بزند خوشبختانه اين حالت نوستالژيك هم زياد طول نكشيد چون يك روز كه خاله ايستاده بود و بروبر سوسك بي ريخت پيري را تماشا مي كرد كتابدار شجاع كتابخانه سر رسيد و به خيال اينكه خاله از ترس خشكش زده با جلد اول تاريخ تمدن كه دم دستش بود محكم روي سر سوسك پيركوبيد و دنيائي از علم و ادب و تفكر و محبت پدرانه قرچي صدا كرد و له شد...

پ.ن:شهرزاد جان شرمنده برای تو تکراریه!

اطلاعیه

پنجشنبه 30 خرداد 1387 توسط سپهر

قابل توجه دوستانی که می خواهند در این وبلاگ نظر خود را ثبت نمایند:

1- قسمت هایی که باید به اجبار پرشوند و همچنین قسمت کد امنیتی جهت جلوگیری از هجوم spam های بی همه چیز می باشد

2- اگر مایل به قرار دادن لینک خود در قسمت نظرات می باشید حتما به ابتدای لینک خود //:http را نیز اضافه نمایید تا لینک شما به درستی عمل کند

 

به بهانه یورو 2008 و تنفر همسر از فوتبال

پنجشنبه 30 خرداد 1387 توسط سپهر

گرچه نسبت به دوران نوجوانی علاقه ام نسبت به تماشای فوتبال بسیار کمتر شده و «گزیده تر» به تماشای فوتبال می نشینم اما باز هم از نظر «خانم همسر» یک طرفدار افراطی فوتبال تلقی می شوم و جزو میلیون ها لمپنی قرار دارم که وقت خود را پای تماشای دویدن 22 نفر به دنبال یک توپ تلف می کنند!! راستش را بخواهید در مورد افراط، بعضی اوقات با او هم عقیده هستم اما در مورد تلف کردن وقت خیلی هم همعقیده نیستم و این موضوع جزو اندک موارد عدم تفاهم در زندگی مشترک ما محسوب می شود!! هرچه به این خانم همسر می گویم امروزه فوتبال فراتر از یک بازی معمول است و می توان روابط اجتماعی زیادی در آن یافت و می شود از دیدن آن درس ها و پند ها گرفت و لذت ها برد قبول نمی کند که نمی کند! شاید تفاوت نظر ما به تفاوت در چگونه دیدن ما مربوط شود پس می گویم چگونه می بینیم تا شاید نظر ایشان نسبت به لمپنیت این جانب تغییر کند!!

دیشب در حالی دور گروهی جام ملت ها پایان پذیرفت که به نظر من یک تفاوت فاحش با تمام جام های برگزار شده ی قبل از خود داشت و آن هم چیزی نبود جز اجرای دقیق بازی پاک  یا همان بازی جوان مردانه در این رقابت ها. در این دور بازی ها بسیار سریع زیبا و بدون خشونت بودند. در گیری فقط بر سر تصاحب توپ بود و کمترین بد رفتاری در میان بازیکنان و تماشاچیان و مربیان دیده شد. کمترین اعتراضات به داوران وجود داشت و حتی در موارد اشتباه داور بازیکنان به راحتی از آن می گدشتند. از این مهم تر تیم هایی چون هلند، کرواسی و اسپانیا بودند که در بازی آخر خود با اینکه نیازی به برد نداشتند باز هم با تمام قوا مقابل حریف ظاهر شدند و ارفاقی برای تیم های مقابل خود قائل نشدند و در این میان بازی هلند اهمیت بیشتری می یابد وقتی می بینیم که باخت آنها در مقابل رومانی موجب حذف ایتالیا یا فرانسه ای می شد که قوی تر از رومانی بودند و ممکن بود یکی از این دو تیم در نیمه نهایی در مقابل آنها قرار گیرد!  

اما این اتفاقات به خودی خود به وقوع پیوسته اند؟ آیا تماشاچیان و بازیکنان و مربیان خود به این نتیجه رسیده اند که باید درست و شرافتمندانه بازی کنند یا عوامل دیگری در کار بوده؟ نکته اصلی همین جاست که تدبیر برگزارکنندگان مسابقات برای برپایی بازی های جوامردانه چاره ای جز این برای شرکت کنندگان در آن باقی نگذاشته اند!! اگر به خاطر داشته باشید شعار بازی جوانمردانه (Fair Play) در دوره های پیشین فقط هنگام شروع مسابقه و توسط یک پرچم زرد رنگ به همگان یاد آوری می شد اما در این مسابقات در همه جا این شعار به چشم می خورد، روی بطری های آب، اتوبوس های حمل بازیکنان، رخت کن ورزشگاه ها، موقع تمرین و ... اما آیا فقط آگاهی دادن و «شعار دادن» کافی است؟ مسلما نه! گوش همه از شعار پر است پس مکانیزم تشویقی و تنبیهی هم لازم است! در این دوره ابتکار جالبی که به کار گرفته شده این است که در صورت تساوی کامل دو تیم در همه موارد بجای قرعه کشی این بازی زیبا و جوانمردانه تیم هاست که حکم صعود آنها به مرحله بعد را صادر می کند! در نهایت برخورد قاطع و بی مماشات داوران و کمیته برگزاری مسابقات نسبت به قانون شکنان بدون توجه به نام و قدرت و ملیت افراد تضمین نهایی اجرای بازی جوانمردانه است!

همانطور که می بینید گرچه بازی پاک و جوانمردانه از امور ذاتی و مورد انتظار در ورزش است اما آن هم بدون برنامه ریزی و تدبیر و اجرای مناسب هرگز به نمایش گذاشته نمی شود و اگر کسی در این امر مقصر است مدیران و مسئولان هستند و نه فرد خاطی!

 

کشور دوست و برادر قمر

سه شنبه 28 خرداد 1387 توسط سپهر

چند روزی رئیس جمهور کشور دوست و برادر کومور (که امروز هنگام ترک ایشان مجمع الجزایر قمر خوانده شد) مهمان کشور عزیزمان بود و به دیدار مسئولان کشور رفت و در نهایت پیمان های مهمی مابین دو کشور منعقد گشت. ازآنجا که اولین بار من نام این کشور را حدود یک سال پیش شنیده بودم که در آن زمان هم البته معاون اول رئیس جمهور کشورمان یعنی آقای داودی به این کشور سفر کرده بودند و به مانند چنین روزهایی از اهمیت و درجه این کشور در توسعه روابط با ایران و همچنین نقش ارزنده آن در منطقه آفریقا صحبت به عمل می آمد و پوشش خبری مناسبی هم روی این موضوع صورت گرفته بود به طوری که مصاحبه با آقای معاون اول در آن زمان سه یا چهار بار در روز با مضمون اهمیت فراوان این کشور در توسعه روابط با ایران پخش می شد. در آن زمان وقتی این صحبت هارا می شنیدم به حساب تعارف و عادت معمول ایرانی ها گذاشتم و توجه زیادی به موضوع نکردم!

اما این بار وقتی رئیس جمهور این کشور به ایران سفر کرد و کلی مورد استقبال قرار گرفت و باز هم در اهمیت روابط دو کشور برای توسعه و پیشرفت کشورمان سخن به میان آمد حسابی به سواد جغرافیایی خودم شک کردم و با خودم گفتم حتما عیب از من است که از چنین کشور مهم و تاثیر گذاری بی خبرم و برآن شدم در جهت افزایش سواد جغرافیایی خود اقدامی نمایم و از آنجا که شکر خدا امروز روز در باره هر چیزی که عقل جن و پری هم ممکن است به آن نرسد می توان در اینترنت مطلب پیدا کرد دست به دامان موتورهای جستجوی عزیز Google, Wikipedia شدم و به نتایج جالبی در مورد کشور دوست و برادر مجمع الجزایر قمر یا همان COMOROS دست یافتم و بد ندیدم تا این مطالب را با شما سهیم شوم!!

                           پرچم     

جمهوری فدرال اسلامی کومور مجمع‌الجزایری است در جنوب شرقی آفریقا در آبهای اقیانوس هند که در شرق سواحل موزامبیک و شمال غربی ماداگاسکار قرار دارد. مساحت آن به ۲۲۳۶ کیلو مربع بالغ می‏گردد. این کشور از لحاظ وسعت سومین کشور آفریقا می باشد و از لحاظ جمعیت ششمین کشور کوچک افریقاست. با جمعیت 798000 نفری دارای بالاترین چگالی جمعیت در افریقاست که رشد جمعیت بالایی نیز دارد. نام کومور از واژه عربی «القمر» به معنی «ماه» گرفته شده‌است. این کشور عضو اتحادیه عرب است.

اقتصاد

کومور پس از استقلال به خاطر قطع کمک فرانسویان به قحطی تهدید گردید که بر اثر کمکهای بین‏المللی و دولتهای عربی، مردم از گرسنگی نجات یافتند. اقتصاد آن بر کشاورزی متکی است و برنج و سیب زمینی از محصولات مهم آن است. با این حال کومور واردکننده مواد غذایی است. صنایع آن عبارت‌اند از: وانیل سازی، عطر سازی، قایق سازی، زینت آلات و عتیقه‏جات. واحد پول آن فرانک سی اف آ (CfA.f) و برابر صد سانتیم است.

در نسخه انگلیسی در مورد اقتصاد چنین آمده:

این کشور یکی از فقیر ترین کشور های جهان می باشد و کاهش فقر و تنگدستی از اصلی ترین اولویت های دولت قمر است. نرخ بیکاری 3/14 درصدی در این کشور حائز اهمیت است. .....

مردم

۴۸۰۰۰۰ (این مقدار در نسخه فارسی آمده که ظاهرا کمی قدیمی است!!)  نفر سکنه دارد که ۳۰٪ آن در شهرها (۱۰٪ در مرکز حکومت) زندگی می‏کنند. رشد جمعیت ۳٪ و تراکم نسبی آن ۲۱۵ نفر در کیلومتر مربع می‏باشد. ترکیب کلی جمعیت از تیره‏های آفریقائی است اما دو دسته مهاجر در آن سکونت دارند دسته اول مهاجران سواحل شرقی آفریقا، ماداگاسکار، ایران، اعراب و هندی‏ها دسته دوم اروپائی‏ها شامل پرتقالی‏ها، هلندیها و فرانسوی‏ها، زبان رسمی عربی است اما زبان سواحلی و فرانسوی هم در آن رایج است. ۹۹٪ مردم مسلمان هستند و اقلیتی مسیحی هم دارد.

سیاست

آیت‌الله احمد عبدالسامبی که ۴۹ سال دارد، به طور غیرمنتظره‌ای موفق شد ۵۸ درصد آرا انتخابات اردیبهشت ۱۳۸۴ را جذب نموده و در انتخابات ریاست‌جمهوری «کومور» بر دو تن از رقبای چیره‌ دستش، «ابراهیم‌هالیدی» نخست‌ وزیر پیشین (۲۹ درصد)، و «محمد جعفر»، معاون مجمع ملی کمور (۱۴درصد)، پیروز شود.

سامبی که یک روحانی و در عین حال تاجرپیشه‌ای موفق است، به مدت چهار سال علوم دینی و سیاسی را در حوزه علمیه ایران خوانده‌است. سامبی این برچسب را که در خط ایران قدم بر خواهد داشت و فردی وابسته به ایران است، رد می‌کند.

وی به خبرنگار «الشرق‌الاوسط» گفته‌است: من علاوه بر ایران، در عربستان سعودی و سودان هم تحصیلات دینی کرده‌ام، خود را دوست ایران می‌دانم و به اهل بیت عشق می‌ورزم. ایران کشور مهمی است اما دوستی ما نسبت به ایران، در چهارچوب منافع ملی‌مان خواهد بود.

سامبی خود را یک روحانی میانه‌رو می‌داند و هنگام مبارزه انتخاباتی، رفتار پسندیده‌ای را پیشه کرد و در «مورونی»، پایتخت کشورش، به کلیسای کاتولیک رفت و از اعضای کلیسا به خاطر کمک‌هایشان به فقرا و کمک‌های بهداشتی که به مردم می‌کنند، تشکر کرد.

او در حالی انتخاب شد که رسانه‌های مورد حمایت غرب و لائیک‌ها سعی کردند، او را تندرو و بنیادگرا بنامند، اما جوانان، فقرا و اقشار آسیب‌پذیر و کسانی که از سامبی پشتیبانی کردند، او را شخصی صادق و راستکار می‌خوانند و بر این باورند که در این برهه زمانی، برای کومور شخص مناسب و شایسته‌ای می‌باشد و کسی است که قادر به حل معضلات کومور می‌باشد.

فرانسه و آمریکا از پیروزی آیت‌الله سامبی ابراز نگرانی کرده‌اند. آیت‌الله سامبی به شدت بر این ادعای آنها که او را مسلمان تندگرا می‌خوانند، را رد می‌کند و گفته‌است، در مبارزه با تروریسم با غرب همکاری خواهد کرد. او می‌گوید، کومور طبعاً یک کشور اسلامی است اما او قصد ندارد شریعت را حاکم کند. او به «الشرق‌الاوسط» گفته‌است که پس از بازگشت از ایران، مطبوعات لقب «آیت‌الله» را به او داده‌اند و او مانع آنها نخواهد شد که این لقب را به کار ببرند.

سامبی متولد ۱۹۵۸ در جزیره «انجوان» است و بین سال‌های ۱۹۷۳ تا ۱۹۸۱ ابتدا در عربستان و سپس به مدت چهار سال در ایران، دروس حوزوی خوانده‌است.

گفتنی است، این کشور کوچک از تاریخ استقلال خود تاکنون شاهد ۲۵ کودتا بوده‌است. بسیاری از جزایر و همچنین سواحل شرق آفریقا ریشه‌های ایرانی، عمانی و یمنی دارند. به ویژه مهاجرانی از سیستان و بلوچستان پس از مهاجرت به عمان راهی شرق آفریقا شده‌اند.

آواز دهل شنیدن از دور خوش است

يکشنبه 26 خرداد 1387 توسط سپهر

نمی دانم تا حالا به این موضوع دقت کرده اید که در کل نباید نسبت به آدم های معروفی که میشناسید کنجکاوی به خرج داده و سعی نکنید وارد زندگی خصوصیشان بشوید تا آنها را بهتر بشناسید و از فضایل آنها هرچه بیشتر و بهتر بهره مند شوید! معمولا در مورد آدم های معروف قضیه ی آواز دهل شنیدن از دور خوش است مصداق بیشتری دارد و وقتی سعی کنید از نزدیک از این صدای دل انگیز کیفور شوید زمانی است که گند قضیه در می آید و به مقدار متنابهی توی ذوقتان می خورد!! این جور آدمها شاید به مانند بوتیکی هستند که بهترین و در بیشتر موارد تنها اجناس به درد بخور خود را در ویترین چیده اند و از هر جنس هم فقط همان یک نمونه ای را دارند که در ویترین وجود دارد و آن را هم برای نمایش به همه مشتریان آنجا قرار داده اند! و بنابراین اگر پا درازی کرده و وارد بوتیک شوید به غیر از یک مشت جنس بن جل و به درد نخور چیزدیگری عاید شما نخواهد شد!! پس در کل وقتی با اینگونه افراد مواجه میشوید غیر از دریافت کالایی که ارائه می کنند نمی بایست از آنها مطاعی بیشتر طلب کرد و می بایست حساب فروشنده را از کالای معروضه او جدا دانست و کاری به کار اندرونی بوتیکش نداشت!! البته به نظر من این موضوع خیلی هم اشکال ندارد و تقریبا معقول و طبیعی هم هست و این عیب از ماست که وقتی مجذوب یک اثر هنری، علمی، ورزشی و ... میشویم به طور ناخودآگاه یک دلبستگی هم به صاحب اثر پیدا می کنیم در حالی که معمولا این دو از هم جدا هستند و صاحب اثر وسیله ای است برای پیدایش آن اثر. البته باید اشاره کرد که این مسئله هم مانند سایر مسائل صد درصدی نیست و چه بسا افراد مشهوری که بسیار بالاتر کامل تر از آثار خود باشند. اما بازهم تاکید می کنم که معمول قضیه به این شکل است!!

خدا بگم این الدوز خانم رو چیکار نکنه؟! شاید قبلا با دقت کمتری به این موضوع نگاه می کردم اما از وقتی با این بحث ها  توجه من را به این نکات جلب کرده نمی دانم چرا همیشه به دنبال مثال نقض یا تایید این نظر می گردم اما هر بار تو ذوق ما می خورد و این قضیه درست از آب در می آید!! مثلا وقتی که کاست حیرانی شهرام ناظری را گوش می دهید با آن موسیقی عرفانی بی نظیر، انتظار دارید صاحب اثر که کسی جز استاد جلال ذوالفنون نیست حداقل مایه های عرفانی و درویش مسلکی در رفتار و گفتارش غیر از آن لباس هایی که می پوشد را از خود نشان بدهد اما یک هو میبینی وسط پرسش و پاسخ بعد از کنسرت شروع می کند به بد و بیراه گفتن به دیگر همکاران پرآوازه خود و همه را زیر سوال میبرد و وقتی بعد از کنسرت برای روشن شدن موضوع به سراغش میروی اوضاع بدتر از آن هم میشود!! یا مثلا وقتی یک نفر مثل علیرضا عصار که هی مولا مولا میکند و مثنوی رابا موسیقی پاپ تلفیق کرده و می خواند را با آن هیبت و ریش وپیراهن مشکی میبینی، با خودت میگویی که طرف آخر عشق عرفان و مولوی و شمس و این وادی هاست اما وقتی اتفاقی بعد از کنسرت به همان هتلی میروی که عصار و دارو دسته اش هم هستند و میبینی که با فواد حجازی نشسته اند درلابی هتل و دوتایی دارند فوتبال پلی استیشن بازی می کنند آن هم با چه تعصب و رو کم کنی، حسابی فکت آویزان میشود!! در بین شعرای ما وضع شاید بدتر از این هم باشد، که معمولا اگر عاشقانه می سرایند می بینی که هر شعر عاشقانه برای دلبری بوده است و در حقیقت عشقی در کار نبوده و یا طرف یک عمر شعر اجتماعی و انسان ساز گفته و ترجمه کرده برای تربیت و پرورش هم عصران خود اما از تربیت فرزندان خود باز مانده و من نمی دانم چطور می خواسته که دیگران را بسازد!! (البته اسم شعرا را نیاوردم چون شاعران مورد نظر فوت کرده اند و پشت سر مرده حرف زدن جایز نیست!!)

ما کاملا از جامعه هنری نا امید شده بودیم تا اینکه یکی از سیاسیون مشهور به اهل فلسفه بودن هم به لیست ما اضافه شد!: وقتی آقای لاریجانی به ریاست مجلس انتخاب شد کلی خوش به حالمان شد که از این به بعد رئیس مجلس یک فلسفه خوانده است و ادبیات فلسفی هم وارد عرصه ادبیات سیاسی امروز مملکت خواهد شد و احتمالا با شنیدن حرف های این یکی عرق شرم بر پیشانی ما نمی نشیند، اما وقتی در اولین سخنرانی خود در مجلس عنوان کردند که « مجلس اجازه پاسکاری مرموزانه دیپلماتیک بین آژانس و شورای امنیت را نخواهد داد» و یا چند روز پیش اعلام کردند که «در شطرنج هسته ای آمریکا را مات خواهیم کرد» حسابی نا امید شدم! و فکر کردم ایشان یا تحت تاثیر المپیک پکن قرار گرفته اند که در تابستان امسال در چین برگزار خواهد شد و یا تهیه ی متن های سخنرانی های ایشان را به علت گرفتاری کاری و کمبود وقت، آقای دهقان (مجری سابق اخبار ورزشی شبکه 3 و نماینده) برای ایشان می نویسد!!

تبصره: ظاهرا آقای لاریجانی کمی سرشان خلوت شده و سخنرانی امروز ایشان از لحاظ گفتاری پیشرفت چشم گیری داشت!

هاراکیری

جمعه 3 خرداد 1387 توسط الدوز

دو سه ماهی می شود که خدمت زیر پرچمم تمام شده و به خانه برگشته ام.پارسال این موقع که برای برگشتن به خانه روز شماری می کردم، فکرش را هم نمی کردم که بعد از برگشتن در چنین شرایطی گیر کنم.

دهات برای خودش عالمی داشت.صبح ها با صدای بع بع گوسفند از خواب بیدار می شدیم و شب ها هم با صدای زوزه شغال ها می خوابیدیم. بزرگترین فکرمان این بود که چطور برای خریدن نان چند ده آنورتر برویم و یا از کجا آب برای خوردن گیر بیاوریم. تلویزیون،برنامه های کشور دوست و برادر ارمنستان را خیلی بهتر از سیمای خودمان نشان می داد.از روزنامه و اینترنت هم خبری نبود.در بی خبری محض بودیم، کیف دنیا را می کردیم و خودمان خبر نداشتیم تا اینکه دوران خدمت مقدس تمام شد و  دوباره به آغوش تمدن برگشتیم.

از وقتی برگشته ام حس اصحاب کهف را دارم همه چیز قر و قاطی شده آدم ها جور دیگری شده اند به هر دری می زنم تا نشانی از کسانی که موقع رفتن می شناختم پیدا کنم اما همه شان یا گم شده اند یا رفته اند یا آنقدر درب و داغان شده اند که لازم است یکی با خاک انداز جمعشان کند.آن هایی که کم و بیش طناز بودند مرثیه سراهای خوبی از آب در آمده اند آن هایی هم که همان موقع هم حال خوشی نداشتند غیب شده اند نکند بلایی سر خودشان آورده باشند؟

از آن جایی که استعداد عجیبی در بدبینی و غصه خوردن دارم کم کم جو گیر می شوم و به پوچی می رسم این فلوگستین های بی پدر هم به جای اینکه روی اوضاع روحیم اثر کنند معده ام را سوراخ می کنند پس بی خیالشان  می شوم.

آقای همسر بیچاره، کارش این شده که امید الکی به من بدهد و مدام از این ور و آن ور مثال های آنتونی رابینزی برایم پیدا کند اما فایده ای ندارد که ندارد.

امشب به آخر خط می رسم تحملم تمام شده و دیگر نمی توانم ادامه بدهم مسلم است که من پارتی اصحاب کهف را پیش خدا ندارم تا اتانازی برایم نازل شود و توی غارم خواب به خواب بروم پس مجبورم خودم فکری به حال خودم بکنم.

باور کنید من آدم خشنی نیستم  اما هرقدر فکر می کنم راه غیر خشنی برای رفتن به سرای باقی پیدا نمی کنم  دارو یا سم به درد بخور در خانه نداریم و تنها چیزی که به فکرم می رسد چاقوهای شمشیرنشان مامان هستند . از رگ زدن خوشم نمی آید چون هم طول می کشد هم ممکن است پیدایم کنند و نجاتم بدهند.پیش خودم فکر می کنم چاقو را از کدام فضای بین دنده ای توی سینه ام فرو کنم که حتما قلبم را جر بدهد .

در فکر رفتن به آشپزخانه و وصال بزرگترین چاقوی مامان هستم که به صرافت _گلاب به رویتان_ دستشویی رفتن می افتم نمی دانم برای کسی که چند دقیقه بعد می میرد چه فرقی می کند که مثانه اش پر باشد یا خالی.شاید فکر می کنم راه آخرت هم مثل جاده های وطنی،مشکل آبریزگاه دارد و اگر حالا فکری به حال حوائجم نکنم مجبورم تا آن دنیا از فشار به خودم بپیچم.

در دستشوئی دوباره نقشه ام را مرور می کنم فکر می کنم اگر عمل را در آشپزخانه پایین انجام بدهم بعدها شستن خون برای مامان راحت ترمی شود.تازه احتمال این که کسی صدایی بشنود کمتر است.در همین فکرها هستم که حس می کنم اتفاق بدی افتاده. قضیه از این قرار است که شیلنگ دستشویی یک دفعه از موجودی رام تبدیل به هیولایی سرکش می شود در نتیجۀ فوران ناگهانی آب،مقدار زیادی از محتویات چاهک مستراح به سر و رویم می پاشد تا به خودم بیایم کاملا خیس شده ام . سعی می کنم شیر آب را ببندم ولی شیر آب مثل اینکه هرز شده باشد فقط قرچ قرچ صدا می دهد و الکی برای خودش می چرخد.شیلنگ هم به هیچ صراطی مستقیم نیست و مدام بالا و پایین می پرد به هر طرف که می گیرمش بلافاصله با بازتابی از قطرات آب که به طرفم می پاشد مواجه می شوم نمی توانم سر جایش یا روی زمین بگذارمش چون به محض اینکه ولش می کنم مثل فنر از جا می پرد و کل هیکلم را به گند می کشد.مانده ام چکار کنم همه خوابند وکسی صدای جدال مرا نمی شنود. آخر سر با شجاعت تمام شیلنگ را ول می کنم از دستشویی بیرون می پرم و در را با چابکی یک کماندوی در حال فرار پشت سرم می بندم.از آن طرف در هنوز صدای به در و دیوار خوردن شیلنگ و شلپ شلپ آب شنیده می شود.

با وساطت پدرم که از خواب بیدارش می کنم قضیه فیصله پیدا می کند.شیر آب تعمیر مشود و شیلنگ سر جایش آرام می گیرد.من لباسهایم را عوض می کنم،فکر مردن از سرم پریده،مهم ترین دل مشغولیم خلاصی از شر کثافت و بزرگترین بدبختیم این است که صدای آب حمام مزاحم خواب بقیه می شود بنابراین تا صبح با سرو روی مزین به فضولات انسانی بیدار می نشینم تا بدون نگرانی از بیدار کردن کسی خودم را بشویم.

شاید سال ها بعد با ژست مخصوص آدمهای دنیا دیدۀ همه چیزدان به فرزندم که خوشی زیر دلش زده، بگویم مادرش روزی تا پای مرگ رفت ولی دستی غیبی در آخرین لحظات او را نجات داد.اما فکر می کنم هرگز به او نخواهم گفت که این دست غیبی نه پیرمردی نورانی بود و نه صدایی آسمانی و نه نذری نا منتظری از دست کودکی ناشناس،بلکه دستی بود که از آستین شیلنگی سرکش درآمد و بدون هیچ مقدمه و زمینه چینی فلسفی و عرفانی و غیره به هیکل مادرش ... زد!

 

بدشانس ترین دزد دنیا!!

چهارشنبه 1 خرداد 1387 توسط سپهر

سلام، اگر فکر می کنید خیلی بد شانس هستید، اگر فکر می کنید همیشه بد ترین اتفاقات برای شما می افتد، اگر حس خوبی نسبت به محیطی که در آن زندگی می کنید ندارید، اگر از گرانی و تورم کلافه اید، اگر سواد ندارید! اگر طرز کار با خودپرداز را نمی دانید، اگر به شغل شریف دزدی اشتغال دارید و اگر می خواهید برای حمل و نقل خود از موتور سیکلت کرایه ای استفاده کنید حتما این مطلب را بخوانید!!

در هفته اخیر یک آقا پس از شنیدن این خبر که نیمی از جمعیت کشور زیر خط فقر قرار دارند و بسیاری از آنان نیز در زیر خط فقر شدید به سر می برند با خود فکر کرد که چون جزو آن یک چهارم جمعیت بی کار کشور است (با احتساب بیکاری 25%) حتما جزو آن دسته از مردمی است که در زیر خط فقر شدید زندگی می کنند و از آنجا که از  زندگی در زیر خط فقر شدید سخت به تنگ آمده بود و به علل مختلفه شغلی برای امرار معاش خود نداشت ناگهان به طرز عجیبی احساس بدبختی سراپای او را گرفت و  تصمیم گرفت از طریق راه میان بر خود را از زندگی در زیر خط فقر شدید به زیر خط فقر معمولی برساند در نتیجه در یکی از خیابان های خلوت غرب تهران به کمین خانم های تنها نشست تا در فرصتی مناسب پولدارترین آنها را انتخاب کرده و اقدام به قاپیدن کیف ایشان نماید!! پس از گذشت زمانی چند آقای ناشی سوژه خود را انتخاب کرده و در طرفه العینی کیف او را ربود و از محل دور شد و چون در اثر تعقیب زن از نفس افتاده بود و در اثر سرقت احساس پولداری می کرد، حوس کرد که ادامه راه را با تاکسی دربست برود اما چون درجیب خود پول نداشت به دنبال آن در کیف خانم گشت اما از بخت بد در آن نیز چیزی پیدا نکرد مگر یک عابر بانک ساده به همراه رمز آن!! از آنجا که فقیر دیروز و دزد امروز چون تا آن روز پولی نداشته بود که در بانک بگذارد و کارتی بگیرد و پرداخت های خود را با کارت انجام دهد!! در نتیجه کاملا با کارت مذکور بیگانه بود، پس فکر کرد بهتر است بجای تاکسی با موتور برود تا هم کرایه کمتری بدهد هم برای دریافت پول از موتور سوار کمک بگیرد چون بالاخره موتوری ها هم با معرفت ترند هم جای پارک نمی خواهند هم مسافر دیگری ندارند که برای معطلی بانک غور بزند. خلاصه با موتور خود را به بانکی رساند و از آقای موتور سوار خواهش کرد که زحمت خالی کردن حساب خانم بیچاره را بکشد. دزد بیخبر از همه جا چنان غرق خیالات خروج از محدوده خط فقر شدید شده بود که متوجه اتفاقات پیرامون خود نبود و ناگهان متوجه شد که بجای دریافت پول نقد برای او مشت و لگد و ناسزا حواله می شود و موتور سوار پس از گوشمالی حسابی او را تحویل مامور بانک می دهد و او دستگیر می شود!!

اگر جمعیت تهران را 14 میلیون فرض کنیم و از این 14 میلیون، 7 میلیون آنها را مذکر در نظر بگیریم با در نظر گرفتن فراخی تهران بزرگ و تعداد کوچه های آن و همچنین با توجه به فاکتور زمان چند درصد احتمال دارد که موتور سوار داستان شوهر خانم مسروق منه داستان باشد؟!! باور کنید که موتور سوار شوهر همان خانم بوده!! دزد بیچاره برای دفاع از خود در نزد قاضی گفت: به خدا من بدشانس ترین آدم روی زمین هستم!! وگر نه من نه بی کار می شدم، نه فقیر می شدم ، نه دزد می شدم، نه کیف یک زن موتور سوار را می زدم، نه از شوهرش می خواستم که از حساب او برای کرایه اش پول بردارد!! قاضی پرونده هم در حالی که اشک از چشمانش جاری بود دزد بد شانس را به زندان فرستاد اما قول داد که نام او را در کتاب های گینس ثبت کند! همچنین شنیده های ما حاکی از آن است که قاضی پرونده دستور داد این خبر فورا به سراسر کشور مخابره شود تا امید به زندگی در مردم افزایش یافته و همگی شکرگزار زندگی خود و خوش شانسی خود باشند!

اما از این جریان بنده چند نتیجه اخلاقی هم گرفتم که می خواهم شما هم در آنها سهیم باشید.

1-     اگر بیکار بودید فقیر نشوید اگر فقیر شدید دزد نشوید اگر دزد شدید از آدم بیچاره دزدی نکنید اگر از آدم بیچاره دزدی کردید از شوهرش برای برداشت از حساب زنش کمک نخواهید!!

2-     وقتی احساس فقر شدید کردید به جای اینکه به دزدی فکر کنید به فکر طرح های زود بازده باشید با استفاده از طرح وام بگیرید با وام زمین بخرید زمین دوبرابر که شد پول بانک را بدهید حالا شما یک پولدار هستید!!

3-     قبل از دزد شدن  حتما در کلاس های سواد آموزی و عابر بانک آموزی شرکت کنید

4-     قبل از دزد شدن در کلاس های سنجش میزان پول در جیب ملت با توجه به چهره شخص شرکت کنید

5-     اگر از کسی چیزی دزدیدید قبل از سوار شدن به موتور و یا تاکسی از راننده بخواهید تا گواهی نامه خود را به شما نشان دهد و آن را با مدارک درون کیف تطبیق دهید

6-     زنان مجرد، مطلقه و یا بیوه برای سرقت بهترین گزینه هستند!

7-     دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است!

 

پلیس 2

چهارشنبه 1 خرداد 1387 توسط سپهر

قبل از هرچیز باید به عرض خوانندگان عزیز برسانم که بنده هیچ مشکل و مسئله ای با نیروی محبوب و محترم و زحمت کش انتظامی ندارم و باید صادقانه اعتراف کنم که درج دو مطلب پشت سرهم مربوط به این ارگان کاملا اتفاقی بوده و هیچ عمدی و حتی دستی!! در کار نبوده و بنده به نوبه خود از این اتفاق جدا اظهار شرمساری و ندامت  و خجالت می کنم  و پیشاپیش از عزیزان زحمت کش معذرت خواهی!! اما به این نگارنده کم ذوق و سخت گیر هم که هر روز دنبال سوژه ای برای نوشتن می گردد حق دهید که فرصت سوزی می کند اگر  از چنین مطالبی براحتی بگذرد.

اما موضوع اصلی چیست؟ باید به حضور منورتان برسانم که همزمان با سال نو آوری و شکوفایی نیروی محترم انتظامی بدون توجه به طرح های پیشنهادی بنده که تا چند سال آینده کفاف سرگرمی ایشان را فراهم می آورد خود در اقدامی نو آورانه اقدام به طرح تله گذاری برای مزاحمین نوامیس خیابانی نموده است که باید اعتراف کنم از طرح های پیشنهادی من بسیار عالمانه تر و هوشمندانه تر و زیرکانه تر و بهتر طراحی شده است و دلایل آن را نیز در ادامه خواهم آورد!! البته باید ذکر کنم با اینکه این طرح کاملا از شهرداری کپی برداری شده و بر مبنای تله گذاری عمل می کند اما بر خلاف تله های شهرداری که هیچ موشی دم به آنها نمی دهد و به ریش ماموران شهرداری نیز می خندد این طرح براحتی مزاحمین را گرفتار خود می کند!! در این طرح که یک شنبه شب همین هفته با حضور رئیس پلیس تهران بزرگ در برنامه چراغ خاموش فاش شد، نیروی انتظامی با قرار دادن خانم هایی با ظاهری دلفریب و غلط انداز اما مجهز به دوربین و میکروفن مخفی !! در معابر شهری اقدام به طعمه گذاری برای مزاحمین نوامیس کرده و سپس با کمین و استتار کامل در چند قدم بالاتر در انتظار شکار نشسته و با کوچکترین اشاره از طرف عابران بخت برگشته اقدام به ارشاد آنها می کنند.!!!

این طرح از نظر ناظر ریزبین از مزایای بالایی برخوردار است که در ذیل به برخی از آنها اشاره خواهم کرد:

1-     این طرح مقرون به صرفه است چراکه بجای آنکه نیروهای انتظامی برای کشف و دستگیری مزاحمین خیابانی وقت و نیروی انسانی و البته در سهمیه بندی، بنزین خود را هزینه کنند تا به دنبال مجرمین بگردند در یک نقطه ایستاده اند و آنها را به محل دستگیری هدایت می کنند.

2-     این طرح مفرح و پول زا است چون اصولا می توان از فیلم های آن به عنوان دوربین مخفی نیز استفاده کرده و به تلوزیون های مختلف فروخت و هم درآمد زایی کرد و هم دل مردم را شاد!

3-     این طرح پیشگیرانه است زیرا با این کار میتوان اقدام به شناسایی و ارشاد افرادی کرد احتمالا در آینده با برخورد با چنین خانم هایی حرکاتی غیر قابل پیش بینی از خود نشان دهند و به انحراف کشیده شوند.

4-     این طرح آموزنده است و مامورا شهرداری هم می توانند از آن برای به دام انداختن موش ها استفاده کنند.

5-     این طرح هدایت کننده است زیرا مزاحمین خیابانی را از محل های پلیس دار آگاه کرده و آنها را به محل های فاقد پلیس هدایت می کند.

6-     این طرح تربیتی است چون در این طرح همسایه ی مذکور در مقاله قبل (همان دلسوزی که توپ بچه هار را پنچر می کرد) این بار توپ را دست بچه ها می دهد تا در کوچه بازی کنند بعد هرکدام که مصدوم شد را کتک می زند تا ادب شود!!

 

محبوبیت

يکشنبه 29 ارديبهشت 1387 توسط سپهر

خواستم در مورد عجایب رفتار ما ایرانی ها بنویسم که الان زیاد حوصله ندارم!فکر کنم این عکس خودش گویای مطلب باشه !! هرچی نگاه می کنم نمی فهمم اینا این عادل فردوسی پور رو دوست دارن یا از اون متنفرن!! به این کار ابراز علاقه میگن یا آزار روحی و جسمی؟! بقیشو بعدا با هم صحبت می کنیم!!!

 

عادل فردوسی پور

بچه مگه آزار داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟